سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

بهترین مکالمه عاشقانه در روز ولنتاین

سلام عزیز دوردونه من تو خیای ناز و باهوش هستی یک چند ماهی است که سریالی پخش میشه به اسم شهرزاد.شما به شدت این فیلم رو دوست داری. این تنها برنامه ای است که شما وقتی cd به دستت می رسه میری جلوی تلویزیون و بالشت می زاری دراز می کشی و تا اخر فیلم نگاه می کنی . البته از وقتی شهرزاد بچه اش به دنیا اومده صد برابر بیشتر دوسش داری کل اهنگ شروع و پایان فیلم را حفظ کردی و فکر کنم روزی بیست بار تو گوشی مامان گوشش می کنی . کل سریال رو برات نگه می دارم تا بزرگ شدی ببینی. روز ولنتاین من و تو تنها بودیم. من روی مبل دراز کشیده بودم و شما هم در حالی که دکمه های ژاکتم رو باز و بسته می کردی کنارم نشسته بودی. اون یک ربع رو خیلی دوست داشتم.برا...
26 بهمن 1394

بهمن 94

سلام دخمل کوچولوی مامان. ببخشید که یه کم دیر برات نوشتم. ماشالله اینقدر شیطون بلا شدی که نگو و نپرس. همش در حال شیطونی کردن هستی. نزدیکهای آخر سال است مامان هم سرکار یکم سرش بیشتر از همیشه شلوغ شده. از طرفی برای بازه عید می خواستیم با قطار بریم جنوب که هنوز متاسفانه نتونستم برای ماشین بلیط تهیه کنم و فقط بلیط خودمون گرفتم. خیلی دارم تلاش می کنم که بشه بلیط برای ماشینمون بگیریم. دعا کن عزیزم بشه و با خوشی بریم مسافرت. دوتا عکس دارم از جشن سه ماهه مهد کودکت که برات می زارم عزیزم.           اینم یه عکس جدید عزیزم     خیلی دوست دارم نازنین من   &nb...
11 بهمن 1394

یک شب به یاد ماندنی

سلام دخمل کوچولوی مامان هفته گذشته به شدت شما سرماخوردی عزیزم. تمام طول شب چند بار بیدار می شدی و حداقل یک ساعتی بیدار می بودیم. چهارشنبه شب که حالت بهتر شده بود شکر خدا اومدی وسط من و بابایی . یه دستت رو گذاشتی زیر گردن من و دیگری رو زیر گردن بابا. و هر کدومم رو دو تا بوس کردی.شیرین ترین بوسهای دنیا بود. نمی دونی چقدر خوب بود. دوستت دارم عزیزم
26 دی 1394

دی ماه 94

سلام کوچولوی دوست داشتنی من شما روز به روز بزرگتر و چل چلی تر میشی خداروشکر که تا الان سرما خورده نشدی با اینکه ویروس خیلی بدی از انفولانزا توی کشورمون پر شده. خدارو هزاران بار شکر. از طرفی کلی با مامان جون ورزشکار شدی. هر هفته پنج شنبه ها کلاس آموزشی شنا داری و با اینکه جلسه سومت هست خیلی خیلی پیشرفت کردی. دو روز در هفته هم میای سالن vip با مامان که یک جلسه اش شما رقص باله میری و جلسه دیگه اش هم فقط میری تو مهد اونجا. خیلی چل چلی میکنی. خیلی. گاهی وقتها اینقدر به حرفهات می خندیم که خدا می دونه. همه عالم رو که خبر دار کردی ماشین خریدیم. کلی با ناز و چشم نازک کردن حرف می زنی.بعضی وقتها برای من قصه میگی. صداتو ضبط کردم بزرگ بشی حتم...
19 دی 1394

جشن سه ماهه اول مهد کودک

سلام عزیز دل مامان پنج شنبه هفته گذشته 94/10/10 جشن سه ماهه اول مهد کودک شما عزیز دوردونه من بود. از قبل کلی خوشحال بودیم و اون روز به همین دلیل برنامه اموزشی استخر شما رو کنسل کردیم. ساعت دو خوابیدیم و ساعت چهار و نیم شما خودت از خواب بیدار شدی با کلی شادی حاضر شدیم و بابا ما رو نیم ساعت زودتر رسوند به جشن. بابا برای تعویض ماشین باید تا بنگاه می رفت . من و شما هم انتهای جشن بچه های پیش دو رو دیدیم. موقعی که نوبت حضور بچه های کلاس شما شد شما شروع کردی به گریه کردن و حدود یک ساعت من و شما با هم صحبت می کردیم که باید بری . بعضی اوقات نازت می کردم و گاهی به شدت دعوات می کردم. خلاصه اش رو بگم با کلی کلک و عدم حضور شما در برنامه سرود ملی بالاخ...
13 دی 1394

شب چله 94

سلام ناز گل من امسال با خانواده بابا جون رفتیم بیرون. خوب بود خدا روشکر شما قبل از رفتنمون در حالی که کاملا حاضر بودی روی مبل خوابت برد عزیزم. برات چند تا عکس گرفتم که در ادامه برات می زارم.     جیگر من با مامانش و باباش.     دخمل طلای من.     این کاردستی شما توی مهد     من و دخمل نازم   ...
7 دی 1394

سودا و دکتر پراگومی

سلام دردونه من. از اینجا بگم که دکتر مامان و خاله الهام و دایی جواد ، دکتر پراگومی بوده و از ابتدای به دنیا اومدنت عزیزم شما رو هم پیش آقای دکتر می بردم . اوایل که فقط مرتب گریه می کردی و سر آقای دکتر رو می بردی ولی الان که خانوم شدی سه بار است که اصلا گریه نکردی و مثل دخترهای خوب میذاری دکتر معایناتش رو بکنه البته نا گفته نماند که آقای دکتر  به بچه ها آمپول نمی ده مگر در موارد خاص. همیشه موقع سرما خوردگی ها که می شد من از بد غذایی شما به آقای دکتر می گفتم و بنده خدا می گفت هر موقع حالش خوب شد بیارینش تا براش دارو بدم. چون تو بچگی سابقه خوبی از دکتر تغذیه رفتن برای شما نداشتم نمی بردمت. دو هفته گذشته تصمیم گرفتم که حتما ببرمت پیش آقا...
25 آذر 1394

آذرماه 94

سلام عزیز دوردونه شیطون بلای مامان. وای از دست شیطونیهات دیگه نمی دونم باید چیکار کنم. ماشالله یه گوله آتیش شدی که مرتب چل چلی می کنه. دیشب برای اولین بار به کمک صندلی خودت دو تا بشقاب و چند تا قاشق و یه لیوان برای مامان شستی. کلی خوشحال بودی و احساس بزرگی می کردی. دویدی و به بابا جون با کلی شادی گفتی که طرف شستی. الهی مامان قربون اون دستهای کوچیک بشه دختر نازم. از طرفی توی خونه مرتب شعرهای مهد رو می خونی. اونهایی که کامل بلدی کامل می خونی و بقیه رو نصفه نصفه. مامان عاشق شعر خوندانت هست. روزهایی که تو مهد غذاتو کامل خوردی به محضی که میرسم خونه بهم می گی و خودتو کلی لوس می کنی. دیروز دومین کاردستی که خودت درست کردی رو اوردی خونه. ...
3 آذر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد